تبليغاتX
اشعار معاصر

اشعار معاصر

شاعران معاصر زن

تشنه

 من گلی بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روییدم
تشنه لب بر ساحل کارون
برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش
سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز
غنچه نشکفته ای می چید
پیکرم فریاد زیبایی
در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی
که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
آفتابش رنگ شادی دیگری دارد
عاقبت من بی خبر از ساحل کارون
رخت بر چیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
تشنه یک قطره شبنم
من به آنها سخت خندیدم
تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید
تک چراغ شهر رویا ها
من در آنجا گرم و خواهشبار
 از زمینی سخت روییدم
نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من
محو شد در رنگ هر گلبرگ
رنگ درد من
منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
تا بنوشم از لب خورشید نور افشان
شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را
لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها
نور خورشیدی
زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند
چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است
خوب میدانم که دیگر نیست امیدی
نیست امیدی
محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خسته ابری به پای من
من گل پژمرده ای هستم
چشمهایم چشمه خشک کویر غم
تشنه یک بوسه خورشید
تشنه یک قطره شبنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:8  توسط ما سه نفر  | 

سلام من بازم پيدام شد!

امروز چندتا عكس از فروغ گذاشتم.اميدوارم خوشتون بياد.

فروغ

 

 

 

 

 

 

 

 

فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

خوب حالا يه شعر هم از فروغ براتون مي ذارم.

شهريست در كنار آن شط پر خروش
با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور
شهريست در كناره آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه يك مرد پر غرور
شهريست در كناره آن شط كه سالهاست
آغوش خود به روي من و او گشوده است
بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام
با جادوي محبت خود قلب سنگ او
آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
 ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب
با قايقي به سينه امواج بيكران
بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
در كام موج دامنم افتاده است و او
بيرون كشيده دامن در آب رفته را
اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
اي شهر پر خروش ترا ياد ميكنم
دل بسته ام به او و تو او را عزيز دار
من با خيال او دل خود شاد ميكنم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 17:57  توسط ما سه نفر  | 

صاعقه ی ما ستم اغنیاست

-----------------

بـــرزگـــــری پنــــد بـه فـــرزند داد کای پسراین پیشه پس از من تراست
مدّت مــــا جملـه بـه محنت گذشت نوبت خـون خوردن و رنج شماست

کشت آنجا کن کـه نسیم ونمی است خرّمی مزرعــــه ز آب و هـــــــواست
دولــــت نــوروزی نپـــــــاید بســــــی حملــه و تــاراج خـــزان در قفـآست

هــر چه کنی کشـت همــــان کنــــی کار بد و نیک چـو کــوه وصــداسـت
سبزه بـه هر جا کـه روید خوش است رونق باغ از گل و بـرگ و گیـاســت

تجربــه می بایـدت اول نــه کــــــار صاعقه ی درمــوسـم خــرمن بـلاست
گفت چنیـــن کـه ای پدر نیـــــک رأی صاعقه ی مـــا ســـــــتم اغنیا ســت

پیشه ی آنـان همــه آرام و خــواب قسمــت مـا درد و غــــم و ابتـــلاست
دولــت و آســایـش و اقبــــال و جــــاه گــر حـق آن هاست حـق مـا کجاست

قوّت ،بخـــوناب جگـــر می خوریم روزی ِ مــــا د ر دهــن اژدهــــــاســت
حـاصـــــل مـا را دگــــران مـــی برنـــد قــامت دهقـــان بـجــــوانی دو تاست

سفره ی مـاازخورش ونان تهیست درده مـا بـــــس شــــــکم ناشتــاســت
گر نبــود روغـن و گـاهـی چــــــــراغ خــانـه مـاکی همــــه شب روشناست

زیـن همــه گنــج و زملــک جهــان آنچه که مــاراسـت همیــن بـوریاسـت
خــرقه ی درویــــــش زدر مـاندگـــــی گـاه لحـاف اســـــــت وزمـان عباست

در عـوض رنـج و ســـــزای عمــل آنچــــه رعیــــت شنـود نـاســــزاسـت
چنــد شــود بارکــــــــــــــش ایـن وآن زارع بــدبخت مگــــــــــر چـارپــاست

کارضعیفان زچـه روبی رونق است خــون فقیــران زچــه روبی بهــاست
عـدل چــه افتاد کــه منسوخ شــــــــد رحمــت و انصــاف چـرا کیمیاســــــت

آن کــه چــو مــا ســـــوخته ازآفتاب چشـــم ودلش راچه فروغ و ضیاست
پیـــــــر جهاندیـــد بخنـــــدید کـــایـن قصّــه ی زوراســـت نـه کار قضاست

مـردمی و عـدل و مســــاوات نیست زان ستــــــــم وجـور وتعدی رواست
گشتــــه حـق کـارگـــــران پــایمــــال بـــرصفــت غلّــــه کـه در آسیــــاست

رشـوه نه ما را کــه بـه قـاضی دهیم خـدمـت ایــن قـوم بـه روی وریاست
نبـض تهی دســت نگیـــرد طبیـــــب درد فقیـــر ای پســـرک بی دواســــت

مــا فقـرا از همـــــــــــه بیگــانه ایـم مــــردغنـــــی بـاهمــه کس آشناست
آن کـه سحــــــر حـامی اسـت و دیـن اشــک یتیمـانـــــش گه شــب غذاست

هــر کـــه پشیـــزی بگدایـــی دهــــد در طلـــب و نیّــــت عمـــری دعاست
تیـــره دلان را چــه غـــم تیر گیســت بـی خبران را چــه خبـــر از خداست

مست و هشیار

-------------

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمارینست

گفت: تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

دزد و قاضی


برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس

گقت، قاضی کاین خطاکاری چه بود
دزد گفت، از مردم آزاری چه سود

گفت، بد کار را بد کیفر است
گفت، بدکار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن
گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت آن زرها که بردستی کجاست
گفت، درهمیان(Derhamiaan) تلبیس شماست

گفت آن لعل بدخشانی چه شد
گفت، میدانم و میدانی چه شد

گفت پیش کیست آن روشن نگین
گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پیدا و پنهان کار توست
مال دزدی جمله در انبار تست

تو حکم بر قلم داور میبری
می ز دیوار و تو از دیوار میبری

حد بگردن داری و حد میزنی
گر یکی باید زدن، صد میزنی

میزنم گر من ره خلق ای رفیق
در ره شرعی تو قطاع الطریق

میبرم من جامه درویش عور
تو ربا و رشوه میگیری بزور

دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیه دل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد
دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده های عقل گر بینا شوند
خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی خود، پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می خواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب(Ojob) عیب خود مپوش

چیره دستان می ربایند آنچه هست
میبرند آنگه ز دزد کاه دست

در دل ما حرص آلایش فزود
نیت پاکان چرا آلوده بود

دزد اگر شب، گرم یغما کردنست
دزدی حکام روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد
دیو قاضی را به هر جا خواست برد

 

تهيدست.

---------------

دختري خرد به مهماني رفت
در صف دختركي چند خزيد

آن يك افگنده بر ابروي گره
وين يكي جامه به يك سوي كشيد

اين يكي وصله زانوش بنمود
وان به پيراهن تنگش خنديد

آن ز ژوليدگي مويش گفت
وين ز بيرنگي رويش پرسيد

گر چه آهسته سخن مي گفتند
همه را گوش فرا داد و شنيد

گفت: خنديد به افتاده ، سپهر
زان شما نيز به من مي خنديد؟

ز كه رنجد دل فرسوده من
بايد از گردش گيتي رنجيد

چه شكايت كنم از طعنه خلق
به من از دهر رسيد آنچه رسيد

نيستيد آگه ازين زخم ، از آنك
مار ادبار ، شما را نگزيد

درزي مفلس و منعم نه يكي است
فقر از بهر من اين جامه بريد

مادرم دست بشست از هستي
دست شفقت بر سر من نكشيد

شانه ي موي من ، انگشت من است
هيچكس شانه برايم نخريد

تلخ بود آنچه به من نوشاندند
مي تقدير ، ببايد نوشيد

خوش بود بازي اطفال وليك
هيچ طفليم به بازي نگزيد

بهره از كودكي آن طفل چه برد؟
كه نه خنديد و نه جست و نه دويد

جامه ي سبز مرا بند گسست
موزه سرخ مرا ، رنگ پريد

جامه عيد نكردم در بر
سوي گرمابه نرفتم ، شب عيد

اين ره و رسم قديم فلك است
كه توانگر ز تهيدست بريد

خيره از من نرميديد شما
هر كه آفت زده اي ديد رميد

به نويد و به نوا طفل خوشست
من چه دارم ز نوا و ز نويد

كس به رويم در شادي نگشود
آنكه در بست ، نهان كرد كليد

دوش تا صبح توانگر بودم
زان گهر ها كه ز چشمم غلطيد

مادري بوسه به دختر مي داد
كاش اين درد به دل مي گنجيد

من كجا بوسه ي مادر ديدم
اشك بود آنكه ز رويم بوسيد

خرم آن طفل كه بودش مادر
روشن آن ديده كه رويش مي ديد

مادرم گوهر من بود ز دهر
زاغ گيتي ، گهرم را دزديد

واي چه آپي كردم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:32  توسط ما سه نفر  | 

سلام امروز با بيوگرافي سيمين بهبهاني اومدم.

سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی در سال 1306 خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود
آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و پس از گذراندن دوره دانشسرای عالی شغل آموزگاری را برگزید و دبیر دبیرستانهای تهران شد در سال 1325 ازدواج کرد که جدایی انجامید چند گاهی بعد برای بار دوم ازدواج کرد اما همسرش درگذشت  او 3 فرزند دارد و هم کنون در تهران به سر می برد

سيمين بهبهاني  - شاعران و نويسندگان ايران - آواي آزاد -  عاشقان را خبر كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:15  توسط ما سه نفر  | 

نغمه ی روسبی

بده آن قوطی سرخاب مرا
 رنگ به بی رنگی ی خویش
روغن ، تا تازه کنم
پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که میشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که مسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوبگری
ه سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
خنی خود خنده زنم
 چهره ی ناشاد غمین
هره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم
ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد ست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟
همسر امشب من می اید
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:9  توسط ما سه نفر  | 

سلام من دوباره آپيدم .امروز براتون بيوگرافي پروين اعتصامي رو مي گذارم.اميدوارم خوشتون بياد.اين صهبا و ندا كه كار بلد نيستن!فقط خواهش ميكنم نظر بديد.

زندگي

پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام‌الملک) از سکنه شفت گیلان و اصالتاً آشتیانی بود و مادرش اختر فتوحی (درگذشتهٔ ۱۳۵۲) از اهالی آذربایجان بود. پروین تنها دختر خانواده بود و چهار برادر داشت.

اعتصام‌الملک، پدر پروین از نویسندگان و مبارزان دوران مشروطه بود.  او در سال ۱۲۹۱ به همراه خانواده‌اش از رشت به تهران مهاجرت کرد؛ به همین خاطر پروین از کودکی با مشروطه‌خواهان و چهره‌های فرهنگی آشنا شد و ادبیات را در کنار پدر و استادانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار آموخت. در دوران کودکی، زبان‌های فارسی و عربی را زیر نظر معلمان خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه امریکایی‌ها فراگرفت.

پروین در سن ۲۸ سالگی در تیرماه ۱۳۱۳ با پسرعموی پدرش فضل‌الله اعتصامی (رئیس شهربانی وقت کرمانشاه) ازدواج کرد ولی این ازدواج، در مرداد ۱۳۱۴ به جدایی انجامید. در همین سال‌ها بود که پروین در کتابخانهٔ دانشسرای عالی به عنوان کتابدار به کار مشغول شد[۲].

پروین به تشویق ملک‌الشعرای بهار در سال ۱۳۱۵ دیوان خود را منتشر کرد، ولی مرگ پدرش در دی ماه ۱۳۱۶ در سن ۶۳ سالگی، ضربه هولناک دیگری به روح حساس او وارد کرد که عمق آن را در مرثیه‌ای که در سوگ پدر سروده‌است، به خوبی می‌توان احساس کرد:

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

پروین اعتصامی عاقبت در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ در سن ۳۵ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری حصبه در تهران درگذشت و در حرم حضرت معصومه در قم در مقبرهٔ خانوادگی به خاک سپرده شد.

 آثار

دیوان پروین، شامل ۲۴۸ قطعه شعر می‌باشد، که از آن میان ۶۵ قطعه به صورت مناظره است. اشعار پروین اعتصامی بیشتر در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را با دیدهٔ انتقادی به تصویر کشیده‌است.

اشعار او را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که به سبک خراسانی گفته شده و شامل اندرز و نصیحت است و بیشتر به اشعار ناصرخسرو شبیه‌است. دسته دوم اشعاری که به سبک عراقی گفته شده و بیشتر جنبه داستانی به ویژه از نوع مناظره دارد و به سبک شعر سعدی نزدیک است. این دسته از اشعار پروین شهرت بیشتری دارند.

نمونهٔ اشعار

بخشی اندک از آنچه که پروین در سوگ پدرش سروده‌است:

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من
...
عضو جمعیّت حق گشتی و دیگر نـخوری غـم تـنهایی و مـهجوری و حـیرانی من
من کـه قـدر گـهر پاک تـو مـی‌دانستم ز چـه مـفقود شـدی ای گهر کـانی من
من که آب تو ز سرچشمه دل مـی‌دادم آب و رنگت چه شد ای لاله نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بـودم چه فتاد که دگر گـوش نـداری به نواخوانی من
گنج خود خوانـدیم و رفتی و بگـذاشتیَم ای عجب بعد تو با کیست نگهبانی من

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:41  توسط ما سه نفر  | 

صهبا چرت و پرت نگو چرا خارج ميزني

سلام ببخشيد ما دير مي آپيم

يه شعر از فروغ براتون گذاشتم:رهگذر

يكي مهمان نا خوانده

ز هر درگاه سخت و وامانده

رسيده نيمه شب از راه:تن خسته غبار آلود

نهاده سر بر روي سينه ي رنگين كوسن هايي

                           كه من در سالهاي پيش

همه شب تا سحر مي دوختم با تار هاي نرم ابريشم

هزاران نقش رويايي بر آنها در خيال خويش

و چون خاموش مي افتاد بر هم پلك هاي داغ و سنگينم

 

همه اش رو ننوشتم تو اپ بعدي انشاا... مينويسم. يه نيم نگاهي هم به پيوند ها بكنيد بد نيست.نظر هم بديد.تازه از دست صهبا هم ناراحت نشيد اون زياد خارج ميزنه.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:4  توسط ما سه نفر  |