صاعقه ی ما ستم اغنیاست
-----------------
بـــرزگـــــری پنــــد بـه فـــرزند داد کای پسراین پیشه پس از من تراست
مدّت مــــا جملـه بـه محنت گذشت نوبت خـون خوردن و رنج شماست
کشت آنجا کن کـه نسیم ونمی است خرّمی مزرعــــه ز آب و هـــــــواست
دولــــت نــوروزی نپـــــــاید بســــــی حملــه و تــاراج خـــزان در قفـآست
هــر چه کنی کشـت همــــان کنــــی کار بد و نیک چـو کــوه وصــداسـت
سبزه بـه هر جا کـه روید خوش است رونق باغ از گل و بـرگ و گیـاســت
تجربــه می بایـدت اول نــه کــــــار صاعقه ی درمــوسـم خــرمن بـلاست
گفت چنیـــن کـه ای پدر نیـــــک رأی صاعقه ی مـــا ســـــــتم اغنیا ســت
پیشه ی آنـان همــه آرام و خــواب قسمــت مـا درد و غــــم و ابتـــلاست
دولــت و آســایـش و اقبــــال و جــــاه گــر حـق آن هاست حـق مـا کجاست
قوّت ،بخـــوناب جگـــر می خوریم روزی ِ مــــا د ر دهــن اژدهــــــاســت
حـاصـــــل مـا را دگــــران مـــی برنـــد قــامت دهقـــان بـجــــوانی دو تاست
سفره ی مـاازخورش ونان تهیست درده مـا بـــــس شــــــکم ناشتــاســت
گر نبــود روغـن و گـاهـی چــــــــراغ خــانـه مـاکی همــــه شب روشناست
زیـن همــه گنــج و زملــک جهــان آنچه که مــاراسـت همیــن بـوریاسـت
خــرقه ی درویــــــش زدر مـاندگـــــی گـاه لحـاف اســـــــت وزمـان عباست
در عـوض رنـج و ســـــزای عمــل آنچــــه رعیــــت شنـود نـاســــزاسـت
چنــد شــود بارکــــــــــــــش ایـن وآن زارع بــدبخت مگــــــــــر چـارپــاست
کارضعیفان زچـه روبی رونق است خــون فقیــران زچــه روبی بهــاست
عـدل چــه افتاد کــه منسوخ شــــــــد رحمــت و انصــاف چـرا کیمیاســــــت
آن کــه چــو مــا ســـــوخته ازآفتاب چشـــم ودلش راچه فروغ و ضیاست
پیـــــــر جهاندیـــد بخنـــــدید کـــایـن قصّــه ی زوراســـت نـه کار قضاست
مـردمی و عـدل و مســــاوات نیست زان ستــــــــم وجـور وتعدی رواست
گشتــــه حـق کـارگـــــران پــایمــــال بـــرصفــت غلّــــه کـه در آسیــــاست
رشـوه نه ما را کــه بـه قـاضی دهیم خـدمـت ایــن قـوم بـه روی وریاست
نبـض تهی دســت نگیـــرد طبیـــــب درد فقیـــر ای پســـرک بی دواســــت
مــا فقـرا از همـــــــــــه بیگــانه ایـم مــــردغنـــــی بـاهمــه کس آشناست
آن کـه سحــــــر حـامی اسـت و دیـن اشــک یتیمـانـــــش گه شــب غذاست
هــر کـــه پشیـــزی بگدایـــی دهــــد در طلـــب و نیّــــت عمـــری دعاست
تیـــره دلان را چــه غـــم تیر گیســت بـی خبران را چــه خبـــر از خداست
مست و هشیار
-------------
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمارینست
گفت: تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
دزد و قاضی
برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس
گقت، قاضی کاین خطاکاری چه بود
دزد گفت، از مردم آزاری چه سود
گفت، بد کار را بد کیفر است
گفت، بدکار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن
گفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت آن زرها که بردستی کجاست
گفت، درهمیان(Derhamiaan) تلبیس شماست
گفت آن لعل بدخشانی چه شد
گفت، میدانم و میدانی چه شد
گفت پیش کیست آن روشن نگین
گفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پیدا و پنهان کار توست
مال دزدی جمله در انبار تست
تو حکم بر قلم داور میبری
می ز دیوار و تو از دیوار میبری
حد بگردن داری و حد میزنی
گر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق ای رفیق
در ره شرعی تو قطاع الطریق
میبرم من جامه درویش عور
تو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیه دل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد
دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده های عقل گر بینا شوند
خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می خواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب(Ojob) عیب خود مپوش
چیره دستان می ربایند آنچه هست
میبرند آنگه ز دزد کاه دست
در دل ما حرص آلایش فزود
نیت پاکان چرا آلوده بود
دزد اگر شب، گرم یغما کردنست
دزدی حکام روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برد
دیو قاضی را به هر جا خواست برد

تهيدست.
---------------
دختري خرد به مهماني رفت
در صف دختركي چند خزيد
آن يك افگنده بر ابروي گره
وين يكي جامه به يك سوي كشيد
اين يكي وصله زانوش بنمود
وان به پيراهن تنگش خنديد
آن ز ژوليدگي مويش گفت
وين ز بيرنگي رويش پرسيد
گر چه آهسته سخن مي گفتند
همه را گوش فرا داد و شنيد
گفت: خنديد به افتاده ، سپهر
زان شما نيز به من مي خنديد؟
ز كه رنجد دل فرسوده من
بايد از گردش گيتي رنجيد
چه شكايت كنم از طعنه خلق
به من از دهر رسيد آنچه رسيد
نيستيد آگه ازين زخم ، از آنك
مار ادبار ، شما را نگزيد
درزي مفلس و منعم نه يكي است
فقر از بهر من اين جامه بريد
مادرم دست بشست از هستي
دست شفقت بر سر من نكشيد
شانه ي موي من ، انگشت من است
هيچكس شانه برايم نخريد
تلخ بود آنچه به من نوشاندند
مي تقدير ، ببايد نوشيد
خوش بود بازي اطفال وليك
هيچ طفليم به بازي نگزيد
بهره از كودكي آن طفل چه برد؟
كه نه خنديد و نه جست و نه دويد
جامه ي سبز مرا بند گسست
موزه سرخ مرا ، رنگ پريد
جامه عيد نكردم در بر
سوي گرمابه نرفتم ، شب عيد
اين ره و رسم قديم فلك است
كه توانگر ز تهيدست بريد
خيره از من نرميديد شما
هر كه آفت زده اي ديد رميد
به نويد و به نوا طفل خوشست
من چه دارم ز نوا و ز نويد
كس به رويم در شادي نگشود
آنكه در بست ، نهان كرد كليد
دوش تا صبح توانگر بودم
زان گهر ها كه ز چشمم غلطيد
مادري بوسه به دختر مي داد
كاش اين درد به دل مي گنجيد
من كجا بوسه ي مادر ديدم
اشك بود آنكه ز رويم بوسيد
خرم آن طفل كه بودش مادر
روشن آن ديده كه رويش مي ديد
مادرم گوهر من بود ز دهر
زاغ گيتي ، گهرم را دزديد

واي چه آپي كردم!